• پست الکترونیک

    inf@daneshju.org
  • فقط تلگرام

    09331821691
فروردین ۳۰, ۱۳۹۷

عشق

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد.در راه با یک ماشین تصادف کرد وآسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.پرستاران ابتدا زخمهای او را پانسمان کردند.سپس به او گفتند: باید ازت عکس برداری شود تا مطمئن بشیم جائی از بدنت آسیب ندیده یا دچار شکستگی نشده باشد.

پیرمرد غمگین شد و گفت:خیلی عجله دارد ونیازی به عکس برداری نیست.پرستاران دلیل عجله اش را پرسیدند:

اوگفت:همسرم در خانه سالمندان است.هر روز صبح من به آنجا میروم وصبحانه را با هم می خوریم.امروز به حد کافی دیر شده نمی خواهم تاخیر من بیشتر شود.!یکی از پرستاران گفت خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند.پیرمرد با اندوه گفت:خیلی متاسفم،او آلزایمر دارد.چیزی را متوجه نخواد شد!او حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت گفت:وقتی که نمی داند شما که هستید،چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او میروید؟

پیر مرد با صدایی گرفته به آرامی گفت:اما من که می دانم او چه کسی است.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *