• پست الکترونیک

    inf@daneshju.org
  • فقط تلگرام

    09331821691
اردیبهشت ۲, ۱۳۹۷

کیمیاگر

کیمیاگر کتابی راکه یکی از مسافران کاروان آورده بود،به دست گرفت.جلد نداشت،اما توانست نام نویسنده اش را پیدا کند:اسکار وایلد. هم چنانکه کتاب را ورق می زد،به داستانی درباره ی نرگس برخورد.

کیمیاگر افسانه ی نرگس را می دانست،جوان زیبایی که هر روز می رفت تا زیبایی خود را در دریاچه ای تماشا کند.چنان شیفته ی خود می شد که روزی به درون دریاچه افتاد و غرق شد.در جایی که به آب افتاده بود،گلی رویید که نرگس،نامیدندش.

اما اسکار وایلد داستان را چنین به پایان نمی برد.

می گفت وقتی نرگس مرد،اوریادها-الهه های جنگل-به کنار دریاچه آمدند که از یک دریاچه ی آب شیرین ،به کوزه ای سرشار از اشک های شور استحاله یافته بود .

اوریادها پرسیدند:”چرا می گریی؟”

دریاچه گفت:”برای نرگس می گریم”.

اوریادها گفتند:گآه،شگفت آور نیست که برای نرگس می گریی…”و ادامه دادند:”هر چه بود،با آن که همه ی ما همواره در جنگل در پی اش می شتافتیم ،تنهاتو فرصت داشتی از نزدیک زیبایی اش را تماشا کنی”.

دریاچه پرسید :”مگر نرگس زیبا بود؟”

اوردیادها،شگفت زده پاسخ دادند :”کی می تواند بهتر از تو این حقیقت را بداند؟هرچه بود ،هر روز در کنار تو می نشستم.

دریاچه لختی ساکت ماند.سرانجام گفت:

-“من برای نرگس می گریم ،اما هرگز زیبایی او را در نیافته بودم.

برای نرگس می گریم ،چون هر بار از فراز کناره ام به رویم خم می شد،می توانستم در اعماق دیدگانش،بازتاب زیبایی خود را ببینم”.

 

کیمیاگر گفت:”چه داستان زیبایی”.

ارسال دیدگاه

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *